تبليغاتX
كلاس تاريخ معاصر ايران
كلاس تاريخ معاصر ايران
درس دوم

درس دوم: قاجارها نیم قرن انتظار، یک و نیم قرن پادشاهی

 

تأسيس سلسله قاجاريه

 

 در چاپ قبلی کتاب تاریخ معاصر ایران شرحی در مورد دو طایفه ایل قاجار وجود داشت. که در چاپ جدید این مطلب وجود ندارد. ولی با توجه با اینکه اطلاع از این دو دستگی در فهم روابط اعضای ایل قاجار، مفید است. این مطلب را باز هم در اینجا آورده ام: پس از استقرار ايل قاجار در گرگان، آنان در كنار رود گرگان و اترك ساكن شدند. پس از چندي ميان ساكنان دو طرف رود گرگان اختلافاتي پيدا شد و در نتيجه بزرگان ايل حد فاصلي براي زندگي دو دسته تعيين كردند كه عبارت از رود گرگان بود و به اين ترتيب به دسته اي كه در قسمت بالاي رود ساكن بودند به يوخاري باش، و دسته اي كه در قسمت پايين رود بودند به اشاقه باش معروف شدند. در زبان تركي يخاري به معني بالا و اشاقه به معني پايين است. همچنين به دليل نوع دامهايي كه نگهداري مي كردند يخاري باشها به دولو(شترداران) و اشاقه باشها به قويونلو(گوسفند داران) نيز خوانده مي شوند. آقا محمدخان قاجار از دسته ي اخير ايل قاجار بوده است.  

 

 

 

سير دستيابي خاندان قاجار به سلطنت:

 

اولين فردي كه از قاجار اشاقه باش، وارد صحنه سياست و قدرت در ايران شد. قراپیری بود. که در کتاب به وی اشاره شده است. بعدها یکی از سران ایل قاجار به نام فتحعلي خان ، كه در اواخر عصر صفويه مي زيست. بنا به تقاضاي طهماسب دوم، وليعهد سلطان حسين، آخرين پادشاه صفوي به سپاه وي پيوست و از سوي او مأمور فتح تهران شد.

فتحعلي خان قاجار در اين مأموريت شهرتي كسب كرد. زيرا با سپاه معدود خود توانست از پيشروي سپاه اشرف افغان به طرف شمال جلوگيري كند و بر اثر همين حسن خدمت از طرف شاه طهماسب دوم به سپهسالاري اردوي پادشاه صفوي منصوب گرديد و بدين ترتيب براي اولين بار يكي از افراد ايل قاجار بزرگترين منصب نظامي را در دستگاه صفويه بدست آورد.

پس از پيوستن نادر افشار به سپاه طهماسب بين اين دو مبارزه شديدي براي بدست گرفتن قدرت در اردوي شاه طهماسب در گرفت و البته اين مبارزه پس از چندي با پيروزي نادر و قتل فتحعليخان قاجار در 14 صفر 1139 هجري قمري به پايان رسيد و به اين ترتيب تا پايان عمر نادر و جانشينانش ايل قاجار در سختي و محدوديت زندگي مي كردند.

پس از قتل نادر، ايل قاجار كه اينك محمد حسن خان - فرزند فتحعليخان - رياست آن را بر عهده داشت. دوباره نبرد خود را براي دستيابي به قدرت آغاز كرد. اما اين بار قدرت طلبان ديگري نيز در صحنه حضور داشتند كه از آن جمله كريم خان زند و آزاد خان افغان بودند. سرانجام در پي نبردهاي فراواني كه ميان اين سه رقيب اتفاق افتاد، ابتدا آزاد خان و سپس محمد حسن خان قاجار شكست خورده و از صحنه خارج شدند و قدرت به دست كريم خان زند افتاد.

گفته شده كه پس از شكست نهايي محمد حسن خان قاجار از شيخعلي خان زند در سال 1172 هجري، يكي از سران ايل يوخاري باش، محمد حسن خان را به قتل رسانده و سرش را براي ابراز خدمتگزاري به كريم خان زند تسليم مي كند. اما كريم خان جسد وي را با تجليل و احترام در حضرت عبدالعظيم به خاك مي سپارد. و بدين ترتيب دومين تلاش ايل قاجار براي دستيابي به قدرت ناكام مي ماند. پس از قتل محمد حسن خان دختر وي اسير خان زند شد و وي او را به همسري خود درآورد و پسران وي مدتي نزديك به چهار سال را در ميان تركمانان بسر بردند. اما چون تلاش آنان براي همراه كردن تركمانان براي دستيابي به قدرت ناكام ماند. ناچار به نزد كريم خان آمدند و اقامت آنان در دربار كريم خان زند به قول شميم با پذيرايي گرم و صميمانه و تجليل و احترام خاص همراه بوده است. اما نبايد اين نكته را نيز از نظر دور داشت كه اين سياست كريم خان تا حدي نيز براي زير نظر نگاه داشتن رقباي سياسي خود بوده است و بنا بر اين آقا محمد خان در اين دوران در حقيقت گروگاني در دربار خان زند و البته با احترامات ويژه بوده است.     

 

آقا محمد خان قاجار:

 

وي فرزند محمد حسن قاجار بود و گفته شده كه در هنگامي كه سپاهيان عادلشاه افشار در سال 1161 هجري قمري به گرگان تاختند. ضمن دستگير كردن عده اي از بزرگان ايل قاجار، آقا محمد خان را نيز كه در آن هنگام كودك بود. مقطوع النسل كردند. وي همانطور كه در قسمت دستيابي قاجاريه به قدرت نوشته شد. مدتي بعد از قتل پدرش به دربار كريم خان رفت و تا زمان مرگ وي در آنجا مي زيست. ولي بلافاصله پس از مرگ كريم خان تلاش خود براي دستيابي به قدرت را آغاز كرد. كه در اين مورد در كتاب توضيح داده شده است.

خصوصيات ظاهري و باطني آقا محمد خان:

آقا محمد خان قاجار اندامي ضعيف داشت چنانكه از دور مانند پسري 14 ساله بنظر مي آمد. چهره بي موي پر چينش چون زنان سالخورده مي نمود. صورتش اگر چه در هيچوقت از ديدن نيكو نبود ولي در هنگام غضب حالتي مهيب مي يافت. ... با اهل شريعت به احترام و رأفت زيستي، خود نيز علي الظاهر مقدس بود. هميشه نماز بر وقت كردي و هر نيمه شب را گر چه در عرض روز زحمات بسيار كشيده بود، برخاستي و به عبادت پرداختي. ... از ميان صفات اخلاقي كه به آقا محمد خان نسبت داده شده آنچه مسلم است بيرحمي و سخت كشي و قساوت قلب اوست. 

شرحي در مورد جنايان آقا محمد خان در كرمان و تفليس:

مساعدت و ياري مردم كرمان با شاهزاده زند، كه خود مدتي در زمان حيات پدرش بر آن شهر حكومت كرده بود، چنان آتش كينه و غضب خان قاجار را برافروخت كه خود به فتح آن شهر همت گماشت. در اين لشكر كشي بيش از 5 هزار از سپاهيان او در بيرون دروازه و در كوچه هاي كرمان بدست لطفعليخان و همراهان معدود و متهور او نابود شدند و سرانجام نيز بر لطفعليخان دست نيافت و چون وي از كرمان گريخت و سپاه او متفرق شدند آقا محمد خان وارد كرمان شد و دمار از روزگار مردم بينواي آن شهر برآورد، امر داد تا 8 هزار نفر از زنان و دختران شهر را ميان سپاهيان قاجار تقسيم كردند و عده ي كثيري را به قتل رسانيدند و جمعي را نيز كور كردند.

پس از فتح تفليس نيز خان قاجار دستور به قتل عام و تاراج اموال مردم آن شهر داد. عده ي كثيري از روحانيون مسيحي گرجي را در رود كورا غرق كردند و 25 هزار تن از زنان و مردان و اطفال گرجي را به اسارت گرفتند و تقريباً همگي رجال و اعيان شهر را نابود و بعضي از كليساهاي شهر را ويران كردند.

 براي مشاهده تصوير آقا محمد خان قاجار اينجا كليك كنيد.

 براي مطالعه ي دو حكايت از آقا محمد خان اينجا كليك كنيد.

 

حسينقلي خان جهانسوز:

 

حسينقلي خان قاجار از كريم خان درخواست حكومت دامغان را كرد و همچنين درخواست كرد كه برادرش مرتضي قليخان نيز در اين مأموريت او را همراهي كند. خان زند اين تقاضا را پذيرفت. ولي حسينقلي خان پس از رسيدن به دامغان سعي كرد كه با همراهي افراد ايل قاجار و نيز تركمانان به قدرت دست يابد. به همين دليل به مازندران لشكر كشيد و پس از قتل حاكم آنجا در بابل اعلام سلطنت كرده و لقب جهانسوز شاه را براي خود برگزيد. اما با لشكر كشي زكي خان زند به مازندران وي شكست خورد. و در نهايت در سال 1181 هجري به قتل رسيد. از وي فرزند كوچكي به نام فتحعلي باقي ماند. كه چون با پدر بزرگش همنام بود به باباخان نيز شهرت يافته است. وي توسط آقا محمد خان – كه خود فرزندي نداشت – به وليعهدي برگزيده شد. و پس از آقا محمد خان بر تخت سلطنت نشست.

براي مشاهده ي تصوير حسينقلي خان جهانسوز اينجا كليك كنيد.

براي مشاهده ي تصوير باباخان يا فتحعلي شاه آينده اينجا كليك كنيد.

 

حاج ابراهيم خان كلانتر:

 

وي فرزند سوم حاجي هاشم، يكي از كدخدايان معتبر شيراز بود. پدر حاج هاشم نيز به نام حاج محمود، از تجار متمول و معتبر شيراز و باني مدرسه هاشميه در شيراز مي باشد كه به نام پسر خود آن را ساخته است. البته هدايت در خاطرات و خطرات مي نويسد كه جد حاج ابراهيم خان از جديدالاسلامهاي قزوين بود.

گفته شده كه پس از مرگ كريم خان و دستيابي عليمراد خان – خواهرزاده اش – به قدرت، وي بزرگان شيراز و از جمله حاج ابراهيم خان را به اصفهان تبعيد كرد. اما پس از اينكه جعفر خان – پدر لطفعلي خان – به قدرت رسيد، منصب كلانتري شيراز به حاج ابراهيم خان سپرده شد. و البته پس از به قدرت رسيدن لطفعلي خان باز هم حاج ابراهيم خان در اين منصب باقي ماند. اما به دنبال بدبيني طرفين به يكديگر، حاج ابراهيم خان با آقا محمد خان قاجار پنهاني ارتباط برقرار مي كند و نتيجه ي كار در نهايت پيروزي آقا محمد خان و قتل لطفعليخان زند بود.

پس از به قدرت رسيدن آقا محمد خان، وي نيز در كنار خان قاجار بود و پس از قتل آقا محمد خان نيز صدارت به او واگذار شد. اما رسم استفاده از اقوام و خويشان در كار حكومت و نيز بدگماني فتحعليشاه به وي، موجب شد كه شاه دستور بركناري و قتل او و خاندانش را بدهد.

براي مطالعه ي دو حكايت از زندگي و مرگ حاج ابراهيم خان كلانتر اينجا كليك كنيد. 

 

ميرزا محمد شفيع مازندراني:

 

درباره وي نوشته اند كه او در ابتدا از طلاب مازندراني بود كه در هنگام حضور آقا محمد خان در مازندران، بعضي راهنماييها را به وي نمود و در برابر پيمان گرفت كه در صورت رسيدن خان به قدرت وي را نيز فراموش نكند. از اين زمان به بعد وي در كنار خان قاجار بود و البته بعد از پيوستن حاج ابراهيم خان كلانتر به آقا محمد خان ستاره ي اقبال ميرزا محمد شفيع اندكي افول كرد. اما سرانجام پس از قتل حاج ابراهيم، وي رسماً در زمان فتحعليشاه به صدارت منصوب شد. در زمان صدارت وي شاه تصميم گرفت كه چهار نفر وزير براي اداره ي امور تعيين كند كه علت اين امر را پيچيده شدن امور اداري و نيز ترس شاه از تمركز قدرت در دست يك نفر بيان كرده اند. در ميان اين چهار نفر، ميرزا محمد شفيع به عنوان وزير اول بوده و سه وزير ديگر زير نظر او كار مي كرده اند.

ميرزا محمد شفيع مازندراني تا زمان مرگ يعني در سال 1235 هجري صدارت را برعهده داشت و در دوره ي صدارت او دوره ي اول جنگهاي ايران و روسيه اتفاق افتاد و عهدنامه ي گلستان در زمان صدارت او به امضا رسيد. از نظر داخلي دوره ي صدرات وي هيچگونه تحولي در تاريخ ايران به شمار نمي رود. و به نظر مي رسد كه تمام سعي وي در اين دوره راضي نگهداشتن شاه و ماندن بر سرير قدرت بوده است.

در توضيحات اين درس به طور كلي از كتاب ايران در دوره سلطنت قاجار، از علي اصغر شميم استفاده ي بسيار شده است. 

 

 

تيلسيت: شهري در ليتواني، در ساحل نيه مون، امروزه آن را سويتيسك گويند.

فين كن اشتاين: نام محلي است در لهستان.

 

ناپلئون بناپارت: وي در سال 1769 م. در - آژاكسيو مركز جزيره كرس - فرانسه به دنيا آمد. در سال 1785 وارد خدمت ارتش فرانسه و مدتي بعد افسر توپخانه شد. در سال 1796 فرماندهي دسته اي كوچك از قشون در نبرد عليه اتريش به او واگذار شد، و او در نتيجه ي پيروزيهايي كه به دست آورد شهرتي يافته و به زودي به عنوان نخستين سردار بزرگ ارتش جمهوريخواهان نامبردار گشت، و شخصاً با اتريش پيمان صلح كامپو فورميو را امضاء كرد. بعد از يك لشكر كشي بدون فايده به مصر، در 1799 به فرانسه بازگشت و پس از برانداختن شوراي حكومتي به عنوان نخستين كنسول انتخاب شد. ناپلئون از 1799 تا 1814 يگانه فرمانرواي فرانسه بود. در اين دوره از حكومتش به اصلاحات اساسي دست زد، و در نخستين جنگ با مؤتلفين - شامل كشورهاي انگلستان، اتريش، روسيه و ... -  پيروزي يافت. آنگاه خويشتن را امپراطور خواند، و در پاريس در برابر پاپ تاجگذاري كرد. در جنگ سوم مؤتلفين كه در 1805 تا 1807 اتفاق افتاد پيروزيهاي درخشاني به دست آورد. اما از 1808 قدرت او رو به زوال نهاد. شكست در بعضي از جنگهايي كه در اين دوره رخ داد قواي او را رو به تحليل برد. با اين وجود پيروزي وي در جنگ چهارمش با اتريش در 1809 سبب شد كه وي مغرورانه به لشكر كشي روسيه اقدام كند كه پس از پيشروي تا مسكو به شكست مفتضحانه ي او انجاميد. سپاهيان خسته ي او در بازگشت ناچار به جنگيدن در چهارمين جنگ مؤتلفين شدند كه به شكست كامل او در لايپزيگ انجاميد. ناپلئون در 11 آوريل 1814 از امپراطوري عزل شد، ولي مؤتلفين به او اجازه دادند كه با حفظ لقب امپراطور در الب به حكمراني پردازد. اما ناپلئون در 1815 از الب گريخت و به پاريس درآمد و مدت صد روز ديگر حكومت كرد. اما جنگ واترلو به حكومت صد روزه ي او نيز پايان داد و وي اسير سپاهيان انگليس شد. و آنان وي را به عنوان اسير جنگي به جزيره ي سنت هلن فرستادند، و وي در همانجا به سال 1821 به مرض سرطان درگذشت.             

                                                                                        با استفاده از فرهنگ معين

 

گوشه هايي از شخصيت ناپلئون به نقل از كتاب عصر ناپلئون اثر ويل دورانت:

قدش نسبت به يك سردار، به طور نامناسبي كوتاه بود، زيرا به بيش از 167 سانتي متر نمي رسيد، لاجرم فرماندهي مي بايستي در چشمانش متمركز شده باشد. كاردينال كاپرارا، كه براي انعقاد كنكوردا آمده بود، عينك ضخيم سبزي بر چشم زده بود تا از نگاههاي خيره ي ناپلئون در امان بماند. ... سر ناپلئون نسبت به تنش بزرگ بود، ولي شكلي متناسب داشت. شانه هايش پهن و قفسه ي سينه اش بخوبي تكامل يافته بود، و بنيه ي قوي او را نشان مي داد. لباس ساده مي پوشد و زرق و برق را براي ژنرالهاي خود مي گذاشت. ... هرگز جواهر به خود نمي زد، ولي كفشهايش داراي آستر ابريشمي و سگكهاي طلا بود. ... وي به حد افراط در پاكيزگي مي كوشيد. ... داراي منبعي از انرژي بود ... هم خود را فرسوده مي كرد هم ديگران را، ماشيني بود كه به نسبت جثه اش قويتر بود. ... ساعت هفت صبح پشت ميز كار مي نشست و انتظار داشت كه منشي او هر ساعت سر كار حاضر باشد. ... به عقيده ي گوته، مغز ناپلئون بزرگترين مغزي است كه جهان به وجود آورده است. لرد اكتن با اين عقيده موافق بود. منوال، - منشي ناپلئون - ... ارباب خود را داراي عاليترين هوشي مي دانست كه به فردي داده شده است. تن، كه از دشمنان برجسته و خستگي ناپذير ناپلئون پرستي بود، از قدرت ناپلئون در كار متمادي و شديد فكري حيرت مي كرد. ... كنجكاو بود و هزاران سؤال مي كرد. صدها كتاب مي خواند، نقشه ها و تاريخها را بررسي مي كرد، به ديدن كارخانه ها و كشتزارها مي رفت، ... حافظه اي داشت كه بر اثر شدت و خصوصيت هدفهايش قوي شده بود و آنچه را مي خواست درست برمي گزيد. ناپلئون مي دانست چه چيز را فراموش كند و چه چيز را در خاطر نگاه دارد. ... غرور او، يا آگاهي به لياقتش، گاهي تا حد خود بيني يا خود ستايي تنزل مي كرد. ... به اوژن نايب السلطنه ي ايتاليا چنين نوشت: « اتباع ايتاليايي من بايد مرا به اندازه ي كافي بشناسد و فراموش نكنند كه انگشت كوچك من بيشتر از مجموع مغزهاي آنها ارزش دارد. » ... ناپلئون مسلماً مستبد بود، غالباً مستبدي روشنفكر، و غالباً مستبدي عجول، ... چرا شكست خورد؟ زيرا حرص و طمعش بيش از استطاعت او بود. قوه ي تصورش بر حس جاه طلبي او غلبه داشت. و حس جاه طلبي او بر جسم و بدن و اخلاقش مستولي بود. مي بايستي دانسته باشد كه دولتهاي معظم هرگز نخواهند گذاشت كه فرانسه بر نيمي از اروپا حكمروايي كند.

 

براي مشاهده ي تصوير ناپلئون اينجا كليك كنيد.

 

 

كلود ماتيو دو گاردان:  Claud Mathieu De Gardane   وي در سال 1766 م. در بندر مارسي فرانسه متولد شد و در سال 1817 م. درگذشت. او رئيس هيأت اعزامي ناپلئون بناپارت به ايران، پس از امضاي معاهده ي فين كن اشتاين بود. افراد هيأت همراه گاردان 24 تن بودند. آنان نظم جديدي به قشون ايران دادند و استعمال توپ و تفنگ را به شيوه اروپاييان به سپاهيان ايران آموختند. ولي چون ناپلئون با تزار روسيه در تيلسيت ملاقات و صلح كرد. ... مأموريت ژنرال گاردان در ايران ناتمام ماند.

فرهنگ معين

 

براي مطالعه ي متن كامل معاهده ي فين كن اشتاين اينجا كليك كنيد. 

 

يك توضيح: در كتاب نوشته شده كه « ناپلئون ... در كنار رودخانه نيمن تزار روس را بسان يك برادر در آغوش كشيد. » در اين مورد ويل دورانت مي نويسد: « در تيلزيت، حدود صد كيلو متري جنوب شرقي كونيگسبرگ، ارتشهاي رقيب در كمال صلح و آرامش در برابر يكديگر در دو سوي رودخانه نيمن ايستادند، ... اما امپراطوران رقيب، به پيشنهاد الكساندر، از روي احتياط در چادري كه بر روي كلكي نصب و در وسط رودخانه قرار داده شده بود با يكديگر ملاقات كردند. دو فرمانروا را با قايق به كلك رساندند. ناپلئون پيش از ديگري به آنجا رسيد. ... دو امپراطور يكديگر را در آغوش گرفتند. » ويل دورانت، عصر ناپلئون، صفحه 269.   

 

 

 

معني برخي كلمات:

همجوار: همسايه

ممانعت: جلوگيري

تحقق: انجام شدن

قشون: سپاه

الحاق: پيوستن، ضميمه كردن

سر: از القاب اشرافي در انگلستان، Sir

مجمل: خلاصه

مستشار: كسي مورد مشورت قرار گيرد.

خصومت: دشمني

 

توضيح: پس از پيروزي انقلاب كبير فرانسه در سال 1789م. و به دنبال آن اعدام لويي 16 از سوي انقلابيون و نيز شعارهاي آزادي و برابري انقلاب فرانسه، دولت‌هايي چون انگلستان، اسپانيا، اتريش و ... كه هنوز با رژيم سلطنتي اداره مي‌شدند به شدت احساس خطر و نگراني كردند. و براي مقابله با موج انقلاب با هم متحد شدند.

پس از به قدرت رسيدن ناپلئون بناپارت در فرانسه، وي به فكر تسخير سرزمين‌هاي تازه افتاد و در اين راه بخصوص با امپراتوري بريتانياي كبير كه به قولي «آفتاب در مستعمراتش غروب نمي‌كرد» رو در رو شد. ناپلئون به مدد نيروي زميني فرانسه كه از قوت و قدرت كافي برخوردار بود. سعي در مقابله با انگلستان داشت. اما نيروي دريايي انگلستان از آن جزيره با كمال شدت محافظت مي‌كرد. بنا بر اين ناپلئون به اين فكر افتاد كه با تحت فشار قرار دادن انگلستان و وادار كردن ديگر كشورها به قطع ارتباط تجاري با آن كشور، انگلستان را به ضعف بكشاند. ناپلئون همچنين سعي كرد كه به هندوستان كه در آن زمان يكي از مهمترين مستعمرات انگلستان محسوب مي‌شد. لشكر كشي كند. و در اين راه نيازمند كمك و همراهي ايران بود. به همين دليل انگلستان نيز به سوي ايران كه در آن زمان به علت درگيري با روسيه نياز شديدي به كمك داشت آمد. و دو معاهده با ايران منعقد كرد.

براي مطالعه‌ي متن كامل معاهده‌ي مجمل اينجا كليك كنيد.

براي مطالعه‌ي متن كامل معاهده‌ي مفصل اينجا كليك كنيد.

 

پل اول: وي فرزند پطر سوم و كاترين كبير بود. در سال 1754 م. به دنيا آمد و در هشت سالگي او، پدرش در توطئه اي توسط مادرش كشته شد. پل در سال 1796 م. - در  42 سالگي -  پس از مرگ كاترين به سلطنت رسيد.

وي در ابتداي سلطنت خود عده اي از مخالفين كاترين را كه در زندان بسر مي بردند آزاد كرد. وضع تجارت و گمرك را سر و سامان بخشيد. از طرفي ورود كتابهاي خارجي را به روسيه منع كرد و جلوي چاپ كتابهاي جديد در روسيه را نيز گرفت. وضعيت كشاورزان تهيدست در دوره ي او بدتر از قبل شد. در سياست خرجي وي بي ثبات بود. زماني با انگلستان عليه فرانسه همكاري مي كرد و مدتي بعد شيفته ناپلئون شد و با فرانسه در مورد چگونگي مقابله با انگلستان وارد گفتگو شد. خشونتهاي او در اواخر، حتي با پسرش الكساندر و نيز مقامات بلند پايه ي كشور موجب شد كه آنان عليه وي دست به كار شوند و سرانجام با جلب موافقت الكساندر، در ساعت 2 صبح 24 مارس 1801، از سوي توطئه گران كشته شد. و بلافاصله پسرش به مقام امپراتوري رسيد.

عصر ناپلئون از ويل دورانت، صفحات 932 تا 934.

 

الكساندر اول: وي فرزند پل اول بود و در سال 1777 م. به دنيا آمد. وي در روسيه به همان اندازه محبوب بود كه ناپلئون در فرانسه، الكساندر در حقيقت در تحت نظارت مادر بزرگش كاترين كبير تربيت شد. كاترين در سال 1784، براي تعليم او معلمي به نام فردريك سزار دولا آرپ را از سويس آورد. اين شخص از مريدان پرشور اصحاب دايرة المعارف فرانسه، و بعدها از طرفداران انقلاب كبير بود. وي در مدت نه سال خدمت صادقانه، الكساندر را با تاريخ و ادبيات فرانسه آشنا كردو به آن شاهزاده آموخت كه بخوبي به زبان فرانسه تكلم كند و تقريباً مانند يك فرانسوي بينديشد.... همچنين يكي از پرستاران الكساندر زبان انگليسي را نيز به او آموخت.

الكساندر در سال 1796 – يعني همان سالي كه پدرش به سلطنت رسيد – در نامه اي به يكي از دوستان نزديكش مي نويسد: « از وضع خود كاملاً متنفرم. ... براي زندگي درباري ساخته نشده ام. ... اوضاع كشور در كمال آشفتگي است، رشوه خواري و اختلاس همه جا شيوع دارد، همه ي ايالتها به طرز بدي اداره مي شود. ... با همه ي اينها امپراتوري فقط توسعه مي يابد. بنا برا اين آيا مي توانم كشور را اداره كنم، يا حتي دست به اصلاح آن بزنم و معايبي را كه از مدتها پيش وجود داشته است از ميان بردارم، به عقيده يمن، اين امر از حيطه قدرت يك نابغه خارج است، چه رسد به فردي مثل من كه داراي استعدادهاي معمولي است. »

الكساندر در سال 1801 و در پي قتل پدرش به مقام امپراتوري رسيد. و تا سال 1825 در اين مقام بود. وي در نخستين روز فرمانروايي خود دستور آزادي هزاران تن از زندانيان سياسي را صادر كرد. ... دوازده كارمند عاليرتبه را كه كمتر از ديگران مورد سوء ظن بودند احضار كرد و آنها را به صورت يك شوراي دائم درآورد كه كارش توصيه در امر قانونگذاري و اداري بود. آزاديخواهترين اشراف را كه بعضي از آنها در تبعيد به سر مي بردند فرا خواند. ... قرار شد كه اتهام، محاكمه و مجازات روش معين و مقرري داشته باشد. ... بر طبق مقررات جديد، پليس مخفي از بين رفت، شكنجه ممنوع شد، به كشاورزان آزاد اجازه داده شد كه آزادانه حركت كنند و به خارج بروند، و بيگانگان اجازه يافتند كه با آزادي بيشتري وارد روسيه شوند. از دوازده هزار تبغيدي دعوت شد كه به روسيه بازگردند. سانسور مطبوعات باقي ماند، لكن زير نظر وزارت آموزش و پرورش قرار گرفت، با اين قيد كه نسبت به نويسندگان سختگيري نكند. ممنوعيت ورود كتابهاي خارجي لغو شد، ولي منع ورود مجلات خارجي همچنان باقي ماند.

از نظر روابط خارجي وي در ابتدا با فرانسه وارد جنگ شد. ولي پس از اينكه در جنگهاي استرليتز، ايلو و فريد لاند مغلوب ناپلئون شد. با اودر تيلسيت پيمان صلح و همكاري بست. اما اين پيمان نيز مدت زيادي دوام نياورد و در سال 1812 مجدداً ميان دو امپراتور حالت جنگ و دشمني برقرار شد. هجوم ناپلئون به مسكو اگر چه به تصرف آن شهر از سوي او منجر شد. اما از دست رفتن بسياري از نيروهاي وي در سرماي سخت روسيه را يكي از دلايل شكست نهايي ناپلئون در برابر اتحادي از دشمنان گوناگون وي شمرده اند.

جنگهاي ايران و روسيه در دوره ي سلطنت وي آغاز شد و عهدنامه ي گلستان نيز در همين دوره به امضا رسيد.

عصر ناپلئون از ويل دورانت، صفحات 934 تا 936. و نيز فرهنگ معين.

تصوير الكساندر اول          

 

سر گور اوزلي: Sir Gore Oseley   ، نماينده و سفير فوق العاده انگليس در ايران كه نقش زيادي در مشكلات ايجاد شده براي كشور ما در روابط با انگلستان و روسيه داشت.

 

 

توضيح 1: روابط ايران و روسيه در تاريخ ايران بيشتر بر مبناي جنگ و درگيري بود. و دو دوره جنگ‌هاي اين دو كشور در دوره‌ي پادشاهي فتحعلي شاه نيز در اين راستا بوده است. همانطور كه در كتاب گفته شده، يكي از علل اصلي اين جنگ‌ها اشتهاي سيري ناپذير روسيه براي فتح سرزمين‌هاي بيشتر بوده و در اين راه اين كشور تقريباً با تمام همسايگان خود در شرق و غرب و جنوب، از جمله ژاپن، عثماني و ايران درگيري داشت. و دربار ضعيف و بي لياقت قاجاريه نيز در شعله ور شدن آتش طمع روسها بي تأثير نبوده است.

ايران در هر دو دوره‌ي اين جنگها و به ويژه دوره‌ي دوم، با تمام تلاش نيروهاي مردمي شكست از روسها را پذيرفت. چرا كه توان روسيه در هر حال از ايران بيشتر بود و از سويي دربار ايران كه به جاي تكيه بر نيروي داخلي بيشتر چشم اميد به كمك كشورهاي بيگانه از قبيل انگليس و فرانسه داشت و با اين حال چون سياستمداران ايران از تحولات جهاني آگاهي نداشتند براحتي بازيچه‌ي دست قدرتهاي بزرگ مي‌شدند و هر از گاهي انگلستان يا فرانسه از تظاهر به نزديكي با ايران به عنوان سلاحي براي به وحشت انداختن روسها استفاده مي‌كرد و وقتي به مقصور خود مي‌رسيد ايران را به حال خود رها كرده و اين بار رقيب به طرف دربار قاجار مي‌آمد. و در نهايت پس از پايان دوره‌ي وحشت ناپلئون بناپارت در اروپا، خيال انگلستان از اين رقيب قدرمند راحت شده و ديگر همراهي با ايران برايش اهميتي نداشت و اگر روابطي ظاهري نيز با اين كشور برقرار مي‌كردند بيشتر به منظور استفاده از بازار تجاري ما و نيز امتياز گرفتن از روسها بودند.

براي مطالعه‌ي متن كامل قرارداد گلستان اينجا كليك كنيد.

براي مطالعه‌ي متن كامل قرارداد تركمانچاي اينجا كليك كنيد.

 

توضيح 2: در صفحه‌ي 21 كتاب آمده است كه: «قرارداد تركمانچاي از طرف ايران به امضاي حاج ميرزا ابوالحسن خان و صدراعظم فتحعلي شاه و اللهيار خان آصف الدوله رسيد.» در حالي كه اولاً: نماينده‌ي ايران در اين معاهده شخص عباس ميرزا وليعهد فتحعلي شاه بوده است. و در كتاب ايران در دروه سلطنت قاجار شميم آمده است كه اين قرارداد بعد از رؤيت و تصديق عباس ميرزا به امضاي ميرزا ابوالحسن خان ايلچي رسيده است و نامي از آصف الدوله برده نشده است. ثانياً: حرف و اضافه است و در صورتي هم كه آصف الدوله اين قرارداد را امضا كرده باشد. وي همان صدراعظم فتحعلي شاه بوده است.      

 

ايوان پاسكيويچ: Ivan Paskievitch   وي در سال 1782م. در پلتاوا به دنيا آمد و در سال 1856م. از دنيا رفت. او در جنگ روسيه و ايران به سالهاي 1826 و 1827م. مطابق با 1241 و 1242ق. و جنگ با تركان عثماني در سالهاي 1828 و 1829م. مطابق با 1243 و 1244ق. فاتح شد.

فرهنگ معين.

 

ميرزا ابوالحسن خان ايلچي: وي خواهرزاده‌ي حاج ابراهيم خان كلانتر - صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلي شاه - بود. در زماني كه فتحعلي شاه فرمان داد حاج ابراهيم خان كلانتر و وابستگان او را به قتل آوردند، او حاكم شوشتر بود. اما به هندوستان رفت و در سلك نديمان نظام حيدرآباد درآمد و در حق او حقوق برقرار شد. سپس به ايران برگشت و وارد دستگاه ديواني فتحعلي شاه شد. در سال 1224ق. با جيمز موريه نويسنده‌ي كتاب حاجي بابا به انگلستان رفت و در اين سفر با انگليسي‌ها سازش كرد و در خدمت منافع بريتانيا قرار گرفت و انكليسي‌ها ماهي 1500 تومان مستمري برايش برقرار كردند. در سال 1229ق. براي تغيير در عهدنامه‌ي گلستان و در سال 1244ق. براي پوزش خواهي از قتل گريبايدوف در تهران، به روسيه رفت. وي در 1233ق. به سمت سفير به انگلستان رفت و يك سال در آن كشور ماند. ميرزا ابوالحسن خان ايلچي نخستين وزير خارجه‌ي ايران بود.

رساله‌هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، از حجت الله اصيل، ص 525.

 

 

ژنرال آلكسي پتروويچ يرملوف: G. Alexis Petrovitch Iermolov  اين ژنرال روسي در سال 1232ق. مطابق با 1817م. و پس از اينكه ميرزا ابوالحسن خان ايلچي از سوي دربار ايران براي مذاكره در مورد تعديل شرايط معاهده‌ي گلستان به روسيه رفته بود. از سوي تزار روس به حكومت قفقازيه و سفير فوق العاده‌ي روسيه در دربار ايران برگزيده شد. وي همراه با ايلچي به ايران آمد و مذاكراتي تقريباً ناموفق را با فتحعلي شاه به پايان رساند. وي همچنين فرمانده‌ي نيروهاي روسي در جنگهاي دوره‌ي دوم ايران و روسيه بود. اين جنگها در نهايت با پيروزي قواي روس به پايان رسيد و ايران مجبور به قبول معاهده‌ي ننگين تركمانچاي شد.

ايران در دوره‌ي سلطنت قاجار از علي اصغر شميم، ص 93 تا 95.

  

حسنعلي ميرزا، شجاع السلطنه:

از ميان مدعيان ديگر سلطنت، كه پس از ورود محمد ميرزا به تهران هنوز در مخالفت خود با وي باقي بودند و مهمتر از همه حسينعلي ميرزا فرمانفرما و حسنعلي ميرزا شجاع السلطنه حكمرانان فارس و كرمان بودند كه با وحدت نظر و هم آهنگي براي پيش بردن مقاصد خود مي‌كوشيدند. قائم مقام براي احتراز از جنگهاي داخلي حتي المقدور سعي كرد كه برادران و عموهاي شاه را با حيله و نيرنگ بدام اندازد ولي در مورد فرمانفرما و شجاع السلطنه حيله‌هاي او مؤثر نيفتاد و ناچار شاهزاده فيروز ميرزا را با منوچهر خان معتمدالدوله و ليندسي از افسران انگليسي با 5000 سربازان و توپخانه كافي به فارس روانه كرد و چون خبر استقرار محمد شاه در تهران به گوش اطرافيان فرمانفرما رسيد غالباً از ترس مجازات بعدي او را رها كردند و سرانجام فرمانفرما و شجاع السلطنه نيز از كار افتادند و شجاع السلطنه بامر شاه كور و زنداني گرديد.

ايران در دوره قاجار، ص 126 و 127.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 18:1  توسط محمد احمدي  |